تبليغاتX
ستاره ی طلایی


ستاره ی طلایی





درد و دل


آرشیو يك عاشق


نويسنده


دوستان

دوستان عاشق

ساعت وبلاگ :


لوگوی دوستان

امار وبلاگ:

و عشق و عشق و عشق

عشق معجون غریبی است. همان قدر که می تواند کشنده باشد قادر است اکسیر زندگی هم باشد. همان قدر که زجر مردن از عشق نفس بر و خرد کننده است . خون گرمی که از ان توی رگ های ادمی جاری می شود زندگی دوباره ای است که جوان و پیر نمی شناسد و قلب ادم را در هر سنی ناخوداگاه در برابر خداوندی که خاللق عشق است خاضع می کند و شاکر خدایی که در چشم به هم زدنی می تواند بدبختی ها را خوشبختی و زندگی ها را زیر و رو کند


نويسنده: دیبا مورخ: سه شنبه پنجم شهریور 1387 در ساعت: 18:39
|+|

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
 
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
كاش واسه بيراهه ي دل ، يه جا يه راه چاره بود
كاش كه علاجش عين قبل ، دعا و استخاره بود
كاش واسه هر عاشقي كه شبا پي ستارشه
تو دنيا محض دلخوشي ، يك شب پر ستاره بود
ضرب المثل دروغ مي گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
آي عاشقاي بي گناه ، ما همه زرد و بي كسيم
تنهاييم عين آسمون ، آواره ايم عين نسيم
همه بايد ياد بگيريم كه مثل مجنون بزرگ
عاشق هر كسي بشيم ، آخر بهش نمي رسيم
ضرب المثل دروغ مي گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
 
 

نويسنده: دیبا مورخ: جمعه یکم دی 1385 در ساعت: 9:13
|+|

                                        

ای کاش! هیچگاه سر بر بالین سرد احساست نمی گذاشتم و قصه های پاییزی نگاهت را نمی خواندم. دلواپس زخم  دل واپسیهایت نمی شدم و کبوتر سپید  نوازش هایم را به اسمان بی خیال تو  تو نمی فرستادم

ای کاش! هیچگاه کاسه ی لبریز صداقتم را در سفره ی خشک و خالی نگاهت نمی گذاشتم و سادگی ام را ارزانی مهربانی های پوشالیت نمی کردم هیچگاه شاعر غزل های سنگین چشمانت نمی شدم و دوبیتی های سرما زده ی تو را مرور نمی کردم .چقدر بهار، را برای تو خواستم؛ اما.....تو نامهربان تر از ان بودی که بدانی برایت چه کردم و من چقدر دیر فهمیدم که ورق رنگ و رو رفته ی اندیشه هایت کاهی کاهی است اما.....با این همه دوستت دارم

 

                 

 گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه
دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه
گفتم صداتو نشنوم شاید که از یادم بری
دیدم تو گوشام جز صدات نیستش صدای دیگری
ندیدن و نشنیدنت عشقتو از یادم نبرد
فقط دونستم بی تو دل پرپر شد و گم شد و مرد
بعد از تو باغ و سبزه ها حتی یه غنچه گل نداد
همش میگفتم با خودم نکنه بمیرم و نیاد
این روزا محتاج توام من نمی گم دلم میگه
فردا اگه مردم نیا چه فایده نوش دارو دیگه

 


نويسنده: دیبا مورخ: سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 در ساعت: 1:11
|+|

 

 

سلام  امید وارم  حالتون  خوب باشه   امروزم  واسه  من  یه   روزه  خاصه  ازچندین  روز   پیش   منتظر امروز بودم  تا  به  همه  بگم  که.................

.............

..................    

    ......

.....

..................................

........................................................

..........

..

..............

.....

...

...

............................

........................

 

..........

.

..

 

..........

..

.....

...

..................................................

....

..

.........

.

 

.

....

.

 

....

..

امروز  12/6/1385  تولد   وبلاگمه: 

 

به  وبلاگم  تبریک  میگم   


نويسنده: دیبا مورخ: یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 در ساعت: 1:18
|+|

        

من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
 من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من

 

   

اي خدا اه اي خدا از توي اسمونا
گوش بده به درد من كه مي خوام حرف بزنم
واسه يك روزم شده سكوتم رو بشكنم
اي خدا خودت بگو واسه چي ساختي منو
تويه اين زندون غم چرا انداختي منو
چرا هرجا كه ميرم در به روم باز نمي شه
چرا هرجا دليه ميشكنه مثل شيشه
اي خدا حرفي بزن اگه گوشت با منه
اون كيه كه قلبم رو داره اتيش ميزنه

  


نويسنده: دیبا مورخ: دوشنبه سی ام مرداد 1385 در ساعت: 8:23
|+|